شعري برايش نمانده.
ديگر تمام شد.
"به عزیزترین گرگ دنیا"
تنها نشسته ام،
با آسمان گرفته و باران برگ،
با نفس که حبس می شود پشت بوسه هات،
با شراب تلخ و کبریت های سرد...
اینجا خراب مرگ شدن
موج می زند توی لحظه ها،
و در شتاب ران ها که می دوند،
احساس را به عفونت درد آلودن
رسالت شومی ست...
با غم،
با شعر،
با شبانه روز که کم می آید و
به بیست و چهار ساعت تنفس مدام
قد نمی دهد...
اینجا حرمت انسان را
تازیانه تجویز می کنند
و یخ کردگی قلب را
حرارت پر گداز زخم...
اینجا درد،
اینجا مرگ،
آی...!
کسی شعری بخواند،
من
امروز
انگار
هر لحظه
پایم به واژه های تلخ
گیر می کند...
زمستان 85
--------------------------------------------------------------------
سیاوش یک بازی راه انداخته که یک چیزی درمورد پاییز بنویسیم و خلاصه دیوانه بازی دربیاوریم!
خودش بهتر توضیح داده: اینجا
دعوت می کنم از سیاوش (که کسی دعوتش نکرده)، از لیا (که حوصله ندارد)، مهسا (که دلش هوای غزل کرده) و نگار (که می دانم منتظر پاییز است)
" به مهدی و تردیدش،
به کتمان پایان ناپذیرش "
از افق تا افق
دو نیمکره آتش
دو جام شراب سرخ،
از افق تا افق
هزار رنگ،
در میان دو افق
من:
خاکستری...
در ذهن من
عابران بی شمار:
سبز، قرمز، سیاه، سپید؛
در ذهن تک تک آن ها
من:
خاکستری...
از سنگ تا شیشه ی قلب تا سنگ،
هزار هزار جوبار خونین رنگ،
از پلک تا گردن اما
من:
خاکستری...
[]
حالا بشُمار رفیق
از آغاز
با منطقی به رنگ عصرهای بارانی،
با جوهری که چکه می کند از انگشت های من
بر دفتری که خیس می شود از رنگ های تند...
زمستان 85
"But I don't know how you do it:
Making love out of NOTHING at all"
تمام جاده های جهان به دلتنگی می رسد، می دانی؟!
و تمام دلتنگی های جهان به اتاق کوچک من...
پشت پنجره:
آسمان چرک مرده ی یک ظهر تابستان،
جنگ خونی گربه ها و قمری ها،
لحاف دوز خمیده و بن بست های بی رونق...
قصه های کودکی دروغ می گفتند، نه "آه"ی در کار بود و نه "تلخون"ی. گوشم بدهکار هیچ افسانه ای نیست دیگر؛ نه یادی، نه فریادی، نه حتی شعری...
جا مانده ام، آی! رفیق موافق آن روزها که عاشق بودیم... من تندیس زرّین آن شاهزاده ی گریانم، با پرستوهای مرده ام بر خاک و داستانی که ناگهان جلوی چشم های ناباور ما به آخر رسیده است؛ قصه های کودکی دروغ می گفتند ای یار...!
در تکاپوی روزمرگی و روزمرّه گی هایم جز ابتذال تلخ این لغات تکراری چیزی به جا نمانده از قلبم...
من "راپونتسل"ام امروز! بی نردبام بلند گیسویی، بی اشک های درشت جادویی که از عمق ساده لوحی عشق های کودکانه می آمد. و در آخرین صفحه ی کتاب، شاهزاده های کور تمام افسانه های تلخ، پای برج های خالی جادوگران پیر، ماتم گرفته اند...
آخ! که وزن این همه رویا با شانه های من چه کرد...
در جراحت عمیق این دلتنگی، خون می شود دلم،
دلم،
دلمان...
تمام شده ام من، ای عشق،
تو کجای کاری؟!
با وزن مرگ و
قافیه ی خون
سرود می خواند
سلّاخ:
"و شعر
پاشیده شد به صورت انسان
و شعر
کوبیده شد به قامت مردم
و شعر
شلیک شد به پیکر عصیان..."
[]
در ذهن من اما
چیزی نمانده جز برهنگی وقیح لغاتی گیج
و بهت مدام این عبارت بیمار:
"آسفالت خونی..."
[]
شعر من مرده ست،
در غروب سرخ میدان آزادی،
کنج مرگیده ی امیر آباد...
حالا نشسته زیر آفتاب نیمدار صبحی ابری، چشم هایش را بسته و صدای قمری های پشت پنجره را گوش می کند.
حالا بی خیال هر رویای تازه ای ست تا پاشیده شود به دیوارهای دود گرفته ی اتاق، و می داند عمر این همه عشقمرّه گی و عشقمُردگی به پایان نخواهد رسید...
دل یخ کرده اش را ریخته توی شیشه، درش را محکم بسته و گذاشته اش روی گنجه، برای قشنگی... دیگر کدام رود؟ کدام دریا؟ دیگر کدام اقیانوس نا آرام؟
حالا نشسته زن، با مرگ آرام چشم های خشکش تمام دنیا را زار می زند؛ بی که آب از آب تکان بخورد حتی...
کوتاه بگویم سخن
این بار:
مترسک فرتوت خشم شما
حریف گنجشک های باغ من
نخواهد شد؛
بیهوده رقص می کنید
با دست ها و پنجه های چوبی تان
در باد...
سلام عزیزم،
این آخرین نامه ست
که آتش می زنم
در باد...
ملالی نیست،
خوبم،
- اما
تو باور نکن!-
بوی شور اشک می دهد
دهانم
و تهران
غم انگیز است...
در عمق چشم های خندان تو
جا مانده ام انگار...
...
سلام عزیز دلم،
راستی
"آه" نمی کشم دیگر
"تلخون" مُرد؛
حالا کنار درخت پیر زیتونی
آرام خفته ست...
من هم کنار شب نشسته ام
بی تو،
ستاره فوت می کنم
تا صبح...
حالا تمام شهر را هم که بگردی
از نامه های پوچ شب های بیداری ام
چیزی نمانده به جا...
[هق هق!]
دیگر نسخه های کهنه نمی پیچد برایم
فالگیر،
"جای زخم هایم
خوب شدنی نیست"
این را خودش ته فنجان عمر من
خوانده ست...
تجویز کرده دست هایم را
-محکم-
بفشارم روی پلک های دنیا،
تا جیغ زاری بی صدای مرا
با چشم های دریده ی بی شرمی شان
یک وقت نشنوند...
...
باشد عزیزکم،
ممنون برای هرچه ندارم،
تقصیر تو نبود؛
[هق هق!]
یک شب اگر کنار خیال من بیدار ماندی،
قلبت اگر تپید،
چشمت اگر به آسمان خسته ی غمگین افتاد،
نام مرا بیار؛
جادوی کهنه ی این همه بی عشقی
باطل شود مگر...
باشد عزیزکم،
این برگ آخر است
که شعله می کشد
در باد...
به جنگ خونی خورشید و
مرگ ماه
پشت پنجره،
- من درد بوده ام؛
چیزی نمانده به قتل شعر سکوت
بر بستر صدا،
- تو خواب دیده ای؛
چیزی نمانده به صبح...
[]
از درد این همه تردید که می بافم و
از مرگ این همه شادی
که می شکافم
- تنها تو می توانی-
(هیهات!)
خلاصم کن ظالم؛
طعنه می زند برق نگاهت
به تیزی خنجر،
خلاصم کن
ای عشق
ای دوردست ترین...
اینجا زمان به بزم زخم های من
ایستاده
و وزن سکوت تو
بر شانه های من است...
چیزی نمانده به صبح،
به انعکاس پوچی قلبم
و صبح روزی شوم
که انتظار تلخ حضور تو را
تکرار می کند؛
- تو خواب مانده ای؛
چیزی نمانده به هیچ...