حوّا منم،که آبستن تاریخ بوده ام، من که پسرانم یکدیگر را گردن بریدند تا قوی ترین شان صاحب زیباترین خواهران خود شود...
منم کنار چشمه، خمیده، رخت چرک آیین اجدادم را هی چنگ می زنم...
همانم که تمام دنیا وکیل من اند -"بعله!" تا زنی در دورها کِل بکشد و مال شما شوم به قیمت هزار و سیصد و شصت سکّه ی بهار آزادی، که قابل اخم هایتان را ندارد هیچ...
منم، که به مشت های سنگین مستی تان عادت نمی کنم و پای کبودی چشم هام هی سُرمه می کشم هی سایه می زنم...
حوّا منم با قابلمه ی کوچکم در دست با خراش های بزرگم در قلب، پشت دیوارهای بلند زندان شهر به انتظار ملاقات بی حوصلگی تان تحلیل می روم...
حواستان کجاست؟ چادر به سر نشسته ام اینجا، جوراب خوب می فروشم ارزان، و چشم بی رمقم به دست های نا مهربان شماست که در تاریکی جیب های بی برکت تان آسوده خفته است...
حوّا خود منم، با ساق های بلند و نگاه مست، پشت ویترین سکس شاپ ها عمری ست منتظرم؛ منم که با چشم های سیاه و بخت سیاه، کنار خیال های رنگ رنگ شما پرواز می کنم... منم که فروخته می شوم به 50 هزار تومان به 100 دینار، 150 دلار. منم که توی رختخواب شما هی بغض می کنم هی آه می کشم...
حوّا منم که در ازدحام باغ وحش بی نظیرتان به لطف برق یاقوت و الماس های تنم طاووس خوش خرام خمارتان شده ام؛
اما شما تمام شاهدان ساکت رنجم، - هزار بار دریغ - که آدم نبوده اید...
پ.ن. این را
چند روز بعد از موفقیت غرورآفرین رییس جمهور محبوب نوشتم. امروز دوباره پیدایش
کردم بعد از سه سال و اندی بهره وری از خدمات بی شائبه ش در حق دهان ملت.
" بیا پنجره ها را ببند دست های مرا ببند و دهان مرا ببند باز به هر سو که بنگرم تو آوازی خواهی شنید!" سید علی صالحی
رنجور! دشمن! دست و تفنگ تو بر ناقوس های حنجره ام کارگر نیست؛ در چشم من هزاران هزار چشم در قلب من هزاران هزار قلب در دست من هزاران هزار دست، با تو اما -وای بر تو! تمام نفرت من...
جلّاد! ناکس! با تیغ تیز مرتعشت بر گلوی من بر باد می روی، فریاد می کنی، بر دار می شوی... خصمانه می گذری از کنار من؛ بیچاره! بیخرد! با تو سیاهی و درد و حقارت است با من تمام قلب های پر تپش، با تو تفنگ و گلوله و تهدید با من سرود و ساز و نوازش...
مزدور! دشمن! حالا بیا بکش! بیداد و درد تو بر خشم مادران و دختران و مادران دادگر نیست؛ حالا بیا بمیر! باروت و سرب و سراب صدای تو بر خنده های کودکان سرزمین من کارگر نیست...