تبليغاتX
گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!

گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!


 دارم می بینمت، آی!

افتان و خیزان،

با سیگار باریکی بر گوشه ی لب،

که تنها نشان روشن فکری خاموش توست!

 

آفتاب بر دهانت می تابد

و دانه های برف

حفره ی تاریک چشمانت را پر می کند...

سپیدی دندان هایت را بر جسم لرزان کدام بد کاره زن،

                                                                 اینک،

                                           به تماشا گذاشته ای؟

 

آفتاب بر گلو گاهت می تابد

و دانه های برف

شیار دندان هایت را پر می کند...

 

می بینمت، آی!

" کوتوله ی سیاسی "!

با طبع بلند شعر

و هذیان فمینیسم،

پشت بوته های گل سرخ...

 

اینجا برف گواهی زمستان است،

و ناله ی سگ های کوچه

باری از دوش تاجران ورشکسته ی الماس

                                     بر نمی دارد...

 

حالا هی توی تاکسی انگلیسی حرف بزن؛

هی توی برف سکندری بخور

و بگو حکومت را من عوض کردم!

هی مست کن،

و عربده بکش،

و حرف سیاسی بزن...

می دانم،

دختر صاحب خانه

                       نگاهت می کند...!


+ نوشته شده در  بیستم دی 1384 توسط تارا.ا  | 

 

شکوفه های کلاغ،

مزارع پر محصول کلاغ،

تلاطم جوبارهای گرسنگی...

 

هروله کنان می گذرم

بی نگاهی در حفره ی چشم،

یا کلامی آنچنان

تا سکوت را بی معنی کند...

 

آسمان

بخواهد ببارد یا نه؛

-چه تفاوت دارد؟!-

مرا دیگر به خدایان نیازی نیست،

با پیش بند چرمین

و گوش هایی به غایت فراخ

که آواز حنجره و ساطور و فواره را

خوب می شناسند.

 

مرا دیگر به هیچ سرزمینی نیازی نیست،

با پرچم های رنگارنگ

و لکه های بی شکل بر کره ی جغرافیا...

من در قلمرو بازوان تو می زیم؛

بی پرچم و

             بی مکنت و

                           بی خویش،            

بی شکوفه های درد،

مزارع اشک،

جوبارهای قحطی...

 

در کشور تو،

زیتون زارها آزادند،

و نور

از هر دو سوی شیشه عبور می کند.

 

در سرزمین تو،

انسان

خدایان را به محکمه می کشد

و پرواز اندیشه

به تیر کمان کودکان قلدر کوچه،

تهدید نمی شود...

 

مرا بازوان تو

                 برای گریستن بس است

آنگاه که بی تفاوتی موروثی ام

برهنگی پاهای کودکان همسایه را

                                          زار می زند...

 

در جمود هوایی که استنشاق  می کنیم،

و بیکارگی نی لبک در جیب های تفننی شهر،

سلام تو،

زیباترین آواز جهان است...

 

 

 


+ نوشته شده در  هفدهم دی 1384 توسط تارا.ا  | 

 می بارمت، می بارمت، آی! پروازم بده!
دو انگشت برای نوشتن کافی نیست، و حنجره های پر صدا برای آواز...

تو، سیلاب و انگشتی؛

 سه تار و ساطور،

 مرداد و دوزخ و زمستان.

 آتش می زنمت به کبریت نمدار تنم،

 خاکسترم را، تو، پرواز بده!

مشق می نویسم؛

اینجا شب است، موریانه بی کار است، و پوسیدگی، بی کار و علیل می چرخد...

خط می کشم توی دفترم، ماه می شود، غروب می کند، دیگر در نمی آید!

تو، برق می زنی لای دست هام، کلاغ، رسیده یا نرسیده به خانه اش، قار می زند؛ چشم می دراند تا تو...

شعرم سکوت می کند،

 معنی خشک می شود،

باد می بردش...

 

سیگار را قورت می دهی،

 دهانت دود می شود،

چشم هات می خندد...

 

خدا بی کار است،

 من خوابیده ام،

 سد سوراخ است...!


+ نوشته شده در  سوم دی 1384 توسط تارا.ا  |