تبليغاتX
گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!

گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!


 

تقدیم به دختر پرده های نقاشی،

پیکر فرهاد،

از عباس معروفی.

و آن تقدیم به بوف کور

از صاق هدایت.

 

 

من از اساطیر که نمی آیم!

اگر چراغ را روشن می کردید چشم های گود افتاده ام را می دیدید و گوشه ی لرزان دهانم را.

دنبال رویا می گشتید و خلسه ی عشق توی چشم های خیابان؛ نگاهتان که به پرده افتاد گوش تان تیر کشید و ساق پای راست تان یخ کرد.

من دنبال گل نیلوفرم می گشتم، کمرم را نگاه شما خم کرد...

من از هیچ کجا که نمی آیم! خانه ام را اعراب آتش زدند؛ پا در گریز نهادم از شهوت نفس هاشان؛ شدم دختر پرده های رنگ و گل نیلوفر هزار ساله را گرفتم جلوی چشم های حیران پیرمرد.

چند سال گذشت؟ چند هزار سال؟ موج که نیامد، گل نپژمرد، پیرمرد نرفت و من پیراهن سیاهم را همچنان به تن داشتم...

نگاهتان... نگاهتان... کدام سال بود؟ کدام قرن؟ که نخواستید چشم از من بردارید و همینطور نگاه تان را دوختید به پرده و تمام تن تان را انگار ریخته بودید توی آن دو چشم، مبادا که تمام شوم یا چه می دانم، پیرمرد که مرا از پدرم خریده بود پس از این همه سال بخواهد تکانی بخورد و مرا به خانه بفرستد...

من از کودکی هام می آمدم؛ برق چشم هایتان پیرم کرد...

حالا دیگر چه فرقی می کند؟ شما که مرده اید... طعم گس شراب را بر دهانتان حس می کنم...

دیگر فرقی نمی کند... من از هر کجا که آمده باشم؛ موج که نمی آید... گل که نمی پژمرَد... پیرمرد که...

 


+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1384 توسط تارا.ا  | 

 دو کودک، آرام، در مغزم نشسته بودند

یکی دیگری را می خورد،

و آن دیگری

              اشعار انقلابی می سرود.


+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1384 توسط تارا.ا  |