آبراهام لینکلن هنوز به دنیا نیامده بود،
در هارلم،
زن سیاه
حقوق زنانه اش را می خواست...
نه اشکی چکید
نه خونی جاری شد
نه ناله ای از گلوی بکرش
در آواز آمد.
حتی به رسم شکایت
نیم نگاهی به من نینداخت
تا به آتشم کشد از
نفرتی که در خویش پرورده بودم...
[]
لای لای،
من مادر تمام کودکان مرده ی زمین ام
لای لای،
گهواره های بی حجم سکوت
در بیداری ابدی شان
مادران یک روزه ی زمین را
به تمسخر می گیرند.
[]
چهره اش را برگرداند
زانوهایش را بغل زد
و در بزرگواری بی نظیرش
به انتظار نشست...
[]
دنیا در سکوت رشد می کند،
کودکان بی نام اما
در تکاپوی زاده شدن
معلق مانده اند...