چکه چکه تنهایی و بی رگی و سستی...
حالا دیگر چه فرقی می کند؟ تمام تنت را هم که تبخیر کنی و بچکانی توی کالبد یخزده ی زنی دیگر، قلب قطار هنوز می تپد و انسان همچنان له تر می شود.
حالا پیش پیامبرهای مقیم پایتخت اعتراف کنی یا نه، حضرت دیوار به سنت همیشه پایدار بماند یا نه، جمجمه ات عاشق تکرار نقش آجر باشد یا نه... دیگر مگر فرقی می کند؟
مادرم که هنوز گریه می کند، هزار مرد عبوس که توی سرش چکمه می کوبند، شکوفه ها که دیوارها را می بلعند و دیوارها یکدیگر را...
من از سلام ماه، از پیچ و تاب رگ های گرگ های دیوانه، زوزه ی خیابان های کش دار و زاییدن ابر را خوب می دانم...
حالا پیامبرت صدای گیتار بدهد یا ویولن، نامش ایلیا باشد یا یوحنا، قرمز عقابی بکشد یا به رگ های ذهنش آرامش مایع تزریق کند، من و سکوت همچنان یکدیگر را بالا می آوریم...
مادرم گفت: "با کدام دریچه خوابیده ای؟ دیوانگی ام نثار آغوش گرم وحشی اش. تا پوست نرم تو را بدرد زنده می مانم..."
من هفتاد ساله شدم، صورتم زشت شد، سرما و شکوفه ها و دیوار مرا زاییدند...
باز،
ستاره و رعد،
چکه چکه اشک،
و
تمام!