این همه راهرو ،این همه اتاق... صدای پاشنه ی کفش و نسیمی که هر عبور به صورتت می پاشد...
_"سلام!"
_"سلام..."
موج می رسد و طرح چهره ات را می برد از خیالم...
بر من رسوب کرده ای که هر کس مرا می بیند یاد مردمک چشم های تو می افتد...؟! می روی... می آیی... می روی... می آیی... دود می شوی... آه می شوی... می شکنم... ماه می شوی...
_"ماه شده ای!"
_"من؟! من که ماه نیستم... ستاره ام که غبار نور بر شانه ات می ریزم..."
....
یاد شب های مه زده ی جنوب... شرجی و دل تنگی هایی که تمامی نداشت و نفسم هی می گرفت...
_"ستاره... ستاره..."
دنباله نداشتم و ادامه ی خودم بودم...
بوی مه ،بوی نم ، بوی کارون... و دلم لک زده برای آفتابی که می سوخت... می سوخت...
_"دست هات یخ زده..."
_"به من دست نزن که تو هم یخ می زنی..."
نکند...
_"این سرما ..."
موج... موج...
_"گوش نده، هذیان می گویم..."
....
_"تو چی؟ تو دنباله ی کی بودی؟"
_"من؟! از خودم شروع شدم، مگر یادت نیست؟"
_"چرا، چرا... ببخش ؛ هذیان می گویم..."
تنم یخ زده... خیالت را موج...
توی زندگی قبلی م، برف بوده م لابد...
_"توی زندگی قبلی ت می دانی چه بودی؟"
_"آره!"
_"کلاغ...!"
هذیان... هذیان...
مادرم مرا دوست داشت؛ اولین شعرم را که گفتم هنوز زبانم می گرفت، یادش هست باران را... مرا زیادی دوست داشت لابد...
_"اولین شعرم را برای یک کلاغ گفتم که توی سرما مانده بود... تا آن موقع اما کلاغ ندیده بودم... می دانی که... توی جنوب..."
تب دارم... یخ کرده تنم اما تب دارم... می روی... می آیی... تکرار... تکرار... مثل نبض توی سرم تکرار می شوی... رسوب کرده ای توی تک تک رگهام که... که ...
...
_"شرجی ها را یادت هست؟"
_"جا مانده م... یک جایی توی بچگی هام جا مانده م..."
دیوانه شدم... حتمآ جایی اشتباهی شده...
...
_"چه برفی... چه برفی... آخ، چه تبی داری... برویم..."
هذیان...
_"هذیان...؟!"
16 خرداد، 1384