با کوه ها
که تکثیر می شوند
یا تبخیر؛
با چمن
که بغض می کند
زیر کفش من؛
عشاق دردانه را
قی می کنم
پیش پای تو...
دریا و اشک را
به آغوش تشنه ات می سپارم
" یادم تو را فراموش! "
[]
با روسپی خانه های تلخ،
ردٌ سیلی به صورت آبادان،
با چاه خاموش مسجد سلیمان،
بوی نفت می دهد
زخم های ترم.
" یادم تو را فراموش! "
[]
با روزهای بی ستاره ی تقویم،
۱۶ آذر،
۲۲ خرداد،
۱۸ تیر،
بیدار می نشینم
در چشم های بی خواب اسرا،
"قصر"
"اوین"
"وزرا"
" یادم تو را فراموش! "
[]
با سکوت نکرو پولیس و
جیغ گورهای دسته جمعی،
با مقام قم و
زخم مهاباد،
جمع اضداد می شوم
در ترانه های
وطنم...
" یادم تو را فراموش! "
"یادم
تو را
و مرا
هزار بار
فراموش!"
+ نوشته شده در بیست و یکم تیر 1385 توسط
تارا.ا
|
میان دو لحظه
نگاه می داری ام؛
و آونگ های دیوانه
هنوز از تپش باز نمانده اند...
چه فرقی می کند؟
مدار شعله و شب پره،
خورشید وعطارد...
میان دو لحظه ی گنگ،
دو لحظه ی خاموش بی اختیار،
کبریت نم زده ی بغضی
به شعله ی خیس دو چشم تلخ،
گُر می گیرد...
+ نوشته شده در یازدهم تیر 1385 توسط
تارا.ا
|
حاشا!
که زبانم سيراب شده باشد
از کلماتی که مرا به آن می آلاييد.
شهوت سوزان جهل تان
از ران های هوس ناک پر مغز يک حقيقت
بکارتی پيرانه
به ارمغان آورده ست...
های، کودکان کهنه سالی
که هرگز به دنيا نخواهيد آمد،
گوارايتان اين شراب عفن!
به سلامتی زخم های چرکين همه ياران
که خيس ِ لمس ِ نيشتر ِ دندان های شماست،
پيمانه ی عمرتان را پر و خالی کنيد...
گوارايتان اين نکبت عظيم با خويش بودن!
آيين صوفيانه ی پر شتابتان را هم بنده نيستيد،
از آن که همگی، پيامبران شريعت گنگ خويشتن ايد
و چنان اعتبار و ابتذال تان به هم آميخته
که يکايکتان را وحی می رسد
تا چوپان گله ی سر به زير شهرتان باشيد...
حاليا،
شعورتان در حواس پنج گانه خلاصه شده ست
ـ و چه بسا ـ
از آن پنج نيز، جز توهمی بر جای ننهاده ايد.
شرمتان باد اين نخوت بی مايه؛
کرشمه ی درد آلود مبتذل تان
در اين روسبی خانه ی پر گذر خريدار ندارد؛
شب هنگام،
خورشيد که در غلتيد در خون خسته اش،
چهره بپوشانيد
و
بگريزيد،
بی سخنی...
1 شهريور، 1384
+ نوشته شده در هفتم تیر 1385 توسط
تارا.ا
|