تبليغاتX
گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!

گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!


 (۱)

کنار مزارع نیشکر قد می کشیدی؛ و مادر برایت "افسانه ی آه" می خواند...

آن روز هم که پروانه های سرمه ای ات را پای درخت کُنار چال می کردی آه کشیدی؛ همان جا که سال ها بعد سه سینه سرخ خشکیده به آسمان خیره شدند... اما "آه" نیامد، چرا که کاری ازش بر نمی آمد، این را خودش گفته بود...

...

به شهر خاکستری که سلام کردی، کسی پاسخی نداد... این همه سال های سوخته را یادت هست؟ نه... گیجی مرگ را کسی به خاطر نمی آورد...

...

و مدت ها بعد که برگشتی و نشستی کنار تنه ی فرتوت کُنار و خواستی حلقه حلقه های پیرش را با انگشت های مرتعشت بشماری، دوباره مرگ به سراغت آمد... هر چه کردی نتوانستی و اشک هات، درشت و سنگین، بر مزار سینه سرخ ها چکه می کرد...

...

یک دسته ی کوچک بابونه چیده بودی و توی قبرستان دنبال پدرت می گشتی... به صدای شیون زن ها که رسیدی گفتی: "درخت مان را بریدند... چطور دلشان آمد؛ بی مروٌت ها...؟"

و یادت رفت گل ها را برایش بگذاری...

گفتی: " این ها گرسنه ی چشم های خیس دخترکان اند... عجالتآ برایت گریه نمی کنم...!"

و باز، اشک امانت نداده بود...

حسرت نگاه سینه سرخ ها را هرگز از یاد نبردی...

 

*** *** ***

(۲)

و صدای رود رگ های ساکتم را...

( امانم بده اشک... به هق هق خشکی مرا واگذار...

مردان این شهر گرسنه ی چشم های پر آب دخترکان اند...

-" گریه که می کنی چشم هات انگار دو جانور خیس، که به جان آدم می افتند..."

بی مروٌت!

به خنکای رود واگذار مرا...)

سه مرد بر لاشه ام می گریستند، آن که پیرتر بود ناگهان یاد سه سینه سرخ حسرتی افتاده بود، زیر درخت بزرگ، خشکیده، خیره به آسمان...

و دخترکی که دسته ی کوچک بابونه را به سینه می فشرد، من بودم...

سه مرد بر لاشه ام می گریستند، و حسرت رگ های خشک باریک تنم را، جوان ترین ایشان خوب می دانست...

( امان بده اشک... اشک بی خیال...

مرا به جادوی سخن نیاز افتاده ست...

کلمات را بگذار تا رها کنم در دهان باد...

لعنت به این سکوت خیس که دهان عشقم را تر می کند...)

و رود... رود بزرگوار... رود لعنت شده... عاصی و معصوم... به تسلای حنجره ی پر سکوتم فریاد می کشید...

سه مرد بر تنه ی خشکیده ی درختی زار می زدند... درخت، حصار بود  و  آن سه، من بودم...

پیرترین و جوان ترین به خواب رفتند و آن دیگری با سرنگی در دست به سوی مرداب های جلگه پیش می رفت...

( آی! تمام شما که نمی شنوید... به جرعه ای از لجن زار کهنه ی شهرتان سیراب می شوم...

دریغ می کنید...؟!

-" درد که می کشی انگار هزار پروانه ی سرمه ای بر خاک نشسته باشند... همه ساکت... در انتظار فریادی از حنجره ی دیگری...")

خسته بود رود... بر تنش داغ کهنه ی یک جهل، تیر می کشید...

(مرا به شعله های داغ پیکرم واگذارید...

مرده ست رود...

مرا با عزای ساکت مبهوت اشک هام، تنها بگذارید...)

 

 


+ نوشته شده در  هفتم شهریور 1385 توسط تارا.ا  |