بگذار،
عزیز،
بگذار ساده لوحی آفتابگردان ها را
زار بگریم...
با اشک های یخ زده
چشم های خاموش،
- ببین -
چه آسان
به شعله ی ناچیز کبریت های خرد
چهره می گردانند...
بگذار بگریم، عزیز،
عزیزترین...
+ نوشته شده در هفدهم مهر 1385 توسط
تارا.ا
|
باخته ام،
تیستو
!
زیر فلس های سخت تنم
-
دیری ست -
نبضی نمی تپد
...
[]
برای جادوی سر انگشتانت
چه بی طاقتم؛
تا دو نهال ظریف غمگین
بروید از بازوانم
و پوست مرطوبم را
چمن مرگ بپوشاند
...
[]
آی،
باخته ام
تیستو
!
زخمم نزن به تیزک اشک های آبی ات؛
حالا بگو آسمان تسکین است،
این نردبام به عمود راه ندارد،
حالا،
بگو ببارد؛
-
والس آبی آرام
بر شانه های کوه
... -
بگو تا تالارهای سرو و بلوط
به خواب سرد زمستانی
فرو بمیرند
...
هرگز
بر حاشیه ی رودهای سکوت
رخت خیال مردی را نخواهم شست
...
بگو،
در زهدان خام من
سرود زایشی نیست
...
[]
سوختم
تیستو!
از خاکستر تمام خاطرات
درخت زیتونی برویان،
به فصل بلوغ گس شاخه های تنش
تلخی میوه هایم را
پیاله ای شراب
مزّه کن
!
[]
آی،
های،
تیستو، کودک مرده،
با من سخن بگو،
من تکه تکه خاک باغچه ام را
به فریبی
فروختم
...
+ نوشته شده در دهم مهر 1385 توسط
تارا.ا
|