هيهات!
که به دور عبث می گردد اين تقدير.
جنوب می تراود از پوست يخ زده ام
و هوا بی آنکه پاييز شود،
زمستان است.
ای کاش مرا
راهی به کهکشان می بود...
[]
برای تو که فرقی نداشت، داشت؟
آخر ميان اين همه اسم،
«ستاره» ناميدی ام؟
تا بسوزم و
حسرت اين جسم بماند در جانم؟
می گفتی «سنگ»، می گفتی «چشمه» ؛
تا کوه شوم،
تا آب شوم،
ببارم؛
اين شهر، آسمان ندارد
پدر...
آخ،
که اين سکوت را من
از تو به ارث برده ام.
[]
-می خواهی بدانی؟-
جنگ تمام شده
به گمانم
بيست ساله باشم.
-اگر هر روز را ۲۴ ساعت حساب کنی
يا هر دقيقه را دست کم، ۱۲ نفس-
بزرگ شده م.
نه شادم
نه غمگين؛
بزرگ شده م
با اهانت و
اهانت و
اهانت
و اين خونسردی اجدادی
که رهايم نمی کند.
شکسته شدم
پدر
و باورم نمی شود.
[]
صدای گله های دور
پشت حصار های نو
آزارم می دهد
-می خواهی بدانی؟-
جغد های روی بام را از ياد برده م،
و هر صبح،
بر می خيزم از خواب کبوترهای کور،
با خيال صدای مردی
که قلبم را به نگاهش
گره زده م...
فواره بازی های کودکی را از ياد برده م
و حوض های خالی
و پروانه های سرمه ای و سياه را.
[]
فرياد می شوم آخر،
از بی آغوشی ات؛
بگو،
اين ها
همه
لازم بود که ويران شود...؟
آبان ۸۴
