از این همه زخم بر تنم حرفی نیست، حرفی نیست؛ نگاه مشوّش هراسیده ام ساکت است، می دانی...
اما... اما تو...
بگذار بگویم...
شعر من
چکه چکه بر دهانت،
گرم،
سرخ،
مست می شوم از تو،
داغ،
داغ...
و تمام سکوت ها را از یاد می بری ام...
تو... تو... عزیز...
که تمام چشم هایت نجابت است و نجات، و تمام دست هایت برای بی کلامی هام واژه می شوند...
من از جراحت نمی ترسم... از دروغ؛ من از درد نمی ترسم...
رویینه ام به زره زخم، که دیگر هراس شکفتن خاری خُرد در کوچه های روزمرّگی به خنده می آردم...
اما... اما تو...
بگذار تا نه نام پیامبری بر تو نهم، نه قدیسی؛ که خدایان را پیش از این ها، همه، در معبد جلیل وهم، ذبح کرده اند...
در سرزمین سگ ها و یاخته ها و سگ ها،
قلب تو انسانی ست...
و در تقاطع بغض و عدم،
نگاهت
- بزرگوارانه -
خنکای تمام رودهای پرشتاب را
به تلخی برکه های تاریک ذهن بیمارم،
آبشار می شود...
از این همه زخم... این همه خراش خشک، حرفی که نیست، نیست...
برویم...
در تو، من، تمام سرودهای آسمان را به رقص می آورم...
