تبليغاتX
گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!

گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!


 

 

هی قلبت تند بزند... تند... انگار که توی سینه ت جانوری خودش را به در و دیوار می کوبد... یکی یکی اتاق های خانه را بروی و بیایی تا برسی پشت پنجره، گوشه ی پرده را یک وجب کنار بزنی و خیره شوی به شاخه های توت که چکه می کنند، از خودت بپرسی :" کی برف آمد که من نفهمیدم؟ " و یادت بیافتد که تمام شب سردت بوده، زانوهات را بغل زده بودی و چیزی مدام چکه می کرد...

پرده را رها کنی و چند لحظه همانجا بمانی... بلاتکلیف... بعد دوباره راه بیافتی... از این اتاق به آشپزخانه، در یخچال را باز کنی و ببندی، در قابلمه را برداری و بگذاری، گیرم شعله ش را هم کم کنی، بعد حالت از حال خودت به هم بخورد، بیافتی روی تختت و کتاب های شلخته ی کنارت را برداری و بیندازی سر جایش، مادرت توی اتاق دیگری سرفه کند و دوباره ساکت شود...

مغزت کار نکند و قلبت همینجور محکم و دیوانه خودش را به در و دیوار بکوبد...

خودکار را بگیری توی دستت و هرچه دور و برت را نگاه می کنی کاغذی، چیزی پیدا نشود که رویش بنویسی... همین طور خودکار به دست دوباره راه بیافتی توی خانه، دفتر خاطرات نیمه تمام هفت هشت سال پیشت را ببینی که افتاده کنج اتاق، بازش کنی و فکر کنی که چه می خواستی بنویسی و حاشیه ی گلدار دفتر توی ذوقت بزند، تمام آرزویت بشود یک ورق سفید بدون حاشیه، بدون خط، بدون گل... خودکارت را بیندازی کنار و همه جا را وجب به وجب زیر و رو کنی دنبال یک صفحه سفید کاغذ... و پیدایش که کردی از وسط یک تای ظریف بزنی، دفتر خاطرات را ببندی و بگذاری زیر دستت، و مغزت کار نکند و قلبت... دیوانه... جانور کوچک دیوانه... هی تقلا کند و رها نشود...

مثل همیشه شروع کنی به نقاشی های بی هوا، همیشه اول ابروی چپ، بعد راست، بعد چشم ها، بینی،... خودکارت همینطور بلغزد روی چهره ی جوهری روی کاغذ و حواست پیش کسی باشد که به خاطر نمی آوری... موهایش را شلخته بکشی و درهم، بی اینکه حتی نگاهش کنی...

و یکدفعه چشمت که می افتد به آشفتگی نقاشی خیره ات، دلت هرّی بریزد و فکر کنی :"جانور قلبم فرار کرد...!" اما باز کسی توی سینه ات تقلا  کند و فکرت را پس بگیری...

زیر نقاشی ت بنویسی: "Now the courtroom is quiet, but who will confess؟"

بعد مچاله ش کنی و هدف بگیری ش به سمت سطل زباله ی گوشه ی اتاق...

شده؟! شده تا به حال؟! شده که قلبت تند بزند؟! تند...

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1385 توسط تارا.ا  |