منم!
زن!
مادینه ی خوش تراش،
گناهکار نخستین،
لعنت شده تا به ابد!
بگشایید؛
خود،
منم!
گیسوانم را در آسیاب دردی سپید می کنم
که شمایید...
شما
که در دکّان بقالی تشبیه خانه تان
سینه هایم
یک روز لیموی نارس بود
و روز دیگر
سیب و انار شبنم زده؛
اینک
پرنده ی کور جَلد شهوت تان را
به برج سپید کدام پیکر
پرواز می دهید؟
تکرار که نمی شوم...
شما به خاطره ی نخستین بوسه و عشقبازی
تف می کنید
تكرار كه نمي شوم!
و نگاهتان هر روز
قیاس بی شرمانه ی تنم را
به قضاوت می نشیند...
زنم من،
آلوده ی شما،
و عشوه ی تلخم از بیداد روزمرّه تان
آب می خورد...
شما که چشمانم
دیروز،
بادام تلخ را به خاطرتان نقش می زد
و اکنون
به کویر خشک نمک
سیرابش می کنید...
منم،
اینجا،
نشسته بر پلّکان یخ کرده به تیغ آفتاب،
با هیچ صدایی در گوش،
یا هیچ نگاهی در یاد...
و دلم هوای بی هیچ آغوشی را کرده ست...
تا زنانگی ام
شرمسار نه بی قیدی هوسبارتان باشد
و عشوه ی چرک آلود نیازمند همچو من زنی،
وجدان ناب فلزی اش را
آسوده ببازد...
نگاه کنید
سروران،
من زنم!
و دلم هوای هیچ کدام تان را
ندارد...
7مرداد 85