(1)
و رودخانه های شب
بر شیار گونه هایت،
جاری...
نامت به آوازهای فراموش شده ی انسانی می ماند؛
- هلا؛
نیمی گرگ،
نیمی مهتاب!
و خنده ات
ذوق کودکانه ی هزار فانوس...
(2)
خطمی ها می رقصند
و سنجاقک ها
در باد
شناورند...
(3)
به نجوای کوهستان ها می ماند
نگاهت؛
و آفتاب
به شتاب از پس سایه ات،
روان...
(4)
- " من از تأنیث خاک بیزارم،
های!
تمام دشت ها،
رودها،
بر زایندگی عبث تان
افسوس می خورم! "
(5)
زمان را می شکافی به حرکت دستی
فردا می شود،
پا در سفر می گذاری...
(6)
- " کودکم،
عشقم،
ابلیس شوخ پاک نهاد!
جاودانه ام کن
به بیکرانگی لبخند پر تواضعت! "
(7)
گیلاس های تابستانی
انارهای پر راز پاییزی
عطر بهار نارنج و برف؛
فصلی از فصول نگاهت...
(8)
- هلا -
خدای مطرود،
با بی خیالی پر رمز چشم هات؛
رنج باستانی کدام نسل انسانی
بر شانه های آرامت
جا خوش کرده ست؟
تابستان قلبت را
به ساکنین المپ
هدیه می کنی
و هلهله کنان
در دره های اختناق
چشم های پر حیرت گله های سرگردان را
تنفس می آموزی...
(9)
- " آخ، از این دیوانه شهر!
کودکان شان را بر پستان نابخردی خویش می فشارند
و با دهان های باز و چشمانی دریده
باران معجزه
گدایی می کنند...
کاش آن یگانه پیرمرد فرتوت ساکن آسمان خشک شان
مُهر افتخار را
بر شکاف ران های لجن بار ایشان
نمی کوبید...! "
(10)
گُر گرفته اند ابرها،
در آسمان سرمه ای و زرد؛
دریغ،
انسان،
دریغ!
