تبليغاتX
گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!

گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!


 

 

_" یه چیزی بگو!"

_"...."

خورشیدِ بی مصرفِ این روزها، هیکل چاقش را به شیشه ی پنجره های شهر فشار می دهد...

...

پرده های آبی را دوست دارم؛ یکدست و بی تفاوت، رقصان؛ بی که آب از آب تکان بخورد...

[لبخند!]

 

چیزی هست توی نگاهش که... که نمی دانم! چه می دانم!

...

چه خنک و صمیمی لمس می کندم دیوار... مثل بچگی ها...

یادم هست...

بالای پنجره زنی نشسته بود با کلاه پشمی و گیس بافته ی یک ور، که بعد از هر باران ترک های صورتش پر رنگ تر می شد...

یادم هست...

[لبخند!]

 

دنبال چه می گردد لای انگشت های من؟

من؟!

دنبال چه می گردم لای موهای او؟

او؟!

قلبش؟!

قلبم؟!

دنبال چه می گردم هر لحظه که خیره می شوم به خورشید های سوخته ی چشم هاش؟

_"اینجایی؟!"

_"آره..."

سقف اینجا نقش زنی با موهای بافته ی یک ور ندارد؟

...

نه، نیست...

یک گربه نشسته آنجا، کنار چراغ، بی خیال؛

یک مرد خمیده کمین کرده کنار قاب در، و دست چپش تا سقف نم کشیده...

[مبهوت و بی جنبش؛ بی لبخندی...]

 

من این پرده های آبی را دوست دارم...

...

چیزی در من ذوب می شود و راه باز می کند به گلو...

چک ، چک ، چ ک ...

_"کجایی؟ به من نگاه کن..."

[مبهوت... خواب آلود... مبهوت...]

 

...

_"می خوای یه چیزی بگی، نه؟!"

باز حواسم پرت دیوارها بود... می بخشی!

_"نه، مثلاً چی؟!"

خب، این روزها مدام دنبال زن ها و کلاه ها می گردم، با موهای بافته ای که بریزند روی یک شانه و کز کنند کنار پنجره...

_"پس به چی فکر می کنی؟"

_"مامانم دوست داشت موهامو ببافه، من اما بدم می اومد!"

[لبخند!]

 

دنبال چه می گردد لای خطوط تنم؟

من؟!

من؟!

آه...

کاش که پیدایم کند این بار... کاش که پیدا شوم این بار... پیش از آن که چهره ی ترک خورده ی سختم بر سقف، به نوشیدنِ تمام رگبارهای جهان، دهان باز کند...

[در پایان صدای گریه می آید، و زن بر دیوارهای نمدارِ فلاکتش ماسیده است...]

 


+ نوشته شده در  پنجم تیر 1386 توسط تارا.ا  |