و زنبورهایی به درشتی چشم های پر عسلت
جشن برهنگی پیکرهای مرمرین را
کمین نشسته اند...
آمستریس،
با جامگانی که به جدّ بر خود پیچیده ای،
خداوند را بگذار
تا بر شهوت لجوج میهمانانش
چاره ای بیاندیشد...
[]
- " آه،
پروردگارا،
شاها،
این منم،
آمستریس،
شاهبانوی این همه دیوار،
که آوازه شان تا تمام جهان
پیچیده ست...
همانم،
تسلیم دست های برهنه گر شما،
با لبخندی به شیرینی عسل،
تا پرشیا
همچون شبانی
به عشقبازی گوسفندانش
چشم بدوزد..."
[]
اینجا،
آمستریس،
قلب را با قلب پاسخ نمی گویند
و در هیجان ران های این جماعت
نه خاطره ی شبانه ی عشقی بر جا می ماند،
نه غزل پاره های زرخرید شاعران بی درد...
اینجا،
برابر تن برهنه ی کنیزکان دلربا،
شهبانوی رنجیده را
عجوزه ای می پندارند
و دریده چشمان آزموده ی میهمانان
قوزک پاهای پریان را
اندازه می زند...
[]
- " شهریارا،
شرم می کنم از زنانگی خویش؛
بر من مگیر،
چون بوسه ی تیغ را بر گردنم
خوش تر می دارم
تا به سان زیبارویانی
- که به یکدیگر پیشکش می کنید-
دندان های نگاه حریص بزرگی را
بر خطوط پر وضوح پیکر زنانه ام
بپذیرم...
بر من ببخش،
شهریارا،
اینک
گردن تسلیم من و
اینک
تیغ و سفره ی چرمین..."
[]
آه،
آمستریس،
خون تو این خلق را
بیدار نخواهد کرد...
گله گله گرگ های پر طمع
به جستجوی لاشه ی لذیذ زنانه ات
چشم می درانند
و پنجه های ظریف ات
جامه های ابریشمین را
بر تن
مچاله می کند...
اینجا،
آمستریس،
زخم را با تیشه پاسخ می گویند
و تقاص درماندگی
جز عدم نیست...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. آمستریس همسر خشایارشا بود...
پ.ن.۲. تکراری ست، می دانم...
فقط دلم خواست دوباره بگذارمش اینجا و گذاشتم!
پ.ن.۳. هیچ دقت کرده اید که نمی شود قید نوشتن را زد؟! حتی اگر سالی یک بار باشد...
