"به کوهیار،
که کنار شب های بی خوابی ام
بیدار بوده است..."
حوالی سکوت سرمه ای نیمه شب ها،
به اشعار بی رمق و
خلسه های پاییزی
خیره می شوم،
و در دلم
یک مشت عشق نا تمام
-شلخته و سر در گم-
مثل سیب های گاز زده
روی زمین خاک می خورند...
-" سلامتی جراحات مکرّر! "
-" نوش! "
پشت دیوارهای عبوس اتاقم
به آژیر مقطّع اشک و آمبولانس
ایمان می آورم
و کسی اجساد تکه تکه شده ی رویاهام را
-آرام و بی تفاوت-
از کوچه های شهر
جمع می کند...
یاری نمی کند این دست...
از انفجار چشم ها و حنجره ها،
تنها به بغض کهنه ی این همه سال...
تنها به بغض کهنه ی این همه سال...
تنها به بغض کهنه ی این همه سال...
-جمله ها را خودت تمام کن رفیق!-
روزی که شعرهام
از بند این سه نقطه های لجوج
پای در کشند،
با قاطعیت حقیر یک نقطه،
زاده خواهم شد...
-"سلامتی زخم های نو..."
-"نوش!"
-"سلامتی رنج های نا چشیده..."
-"نوش!"
... ... ...
