آخ، آمستریس،
گریه ات را ببُر!
خفه ام کرد این روزهای شیون و سکوت،
این روزهای یک در میانی و تفاصل،
این روزهای جا افتاده ی بی شعری و کسالت...
[]
ببُر آن هق هق بیمارت را،
با تو ام!
بانوی دیوار های ویران شده ی اکنون،
شبح مشبّک شُکوه و خمپاره!
توی گوش های من فقط سوت انفجار مانده و
زاری مقطّع لوس و تکراری تو!
[]
بگذار تا تمام شود این کیمیای عشق،
بگذار بنوشم اکسیر درد را تا ته!
... ... ...
دریغ! دریغ!
دیر رسیده ام انگار...
از عصر گیوتین و شوکران و اقتدار مرگ
در گیلاس فلزّی این لحظه های تلخ
جرعه ای به پایان این نفس بریدگی مزمن
باقی نمانده است...
[]
خسته ام می کند این گریه ی خاموش ناتوانت
آمستریس؛
کافی ست!
ستاره دود شد و
به درد و دروغ و هذیان پیوست...
بیا قدم به قدم با من،
- آااااه، گریه که ندارد! -
بیا،
تا صفحه ی آخر این قصه ی لجوج
راهی نمانده است...