... ... ...
... ... ...
... ... ...
می شنوی؟!
کسی آن دورها نوحه می خواند...
اما من
تمام غزل هایم را،
امشب،
به دست های تو می فروشم...
( کنار بوته های آجر و فلز،
شهر تو
سایه گاه لطف و خواب نیمروز است؛
کاروان سرگردان تن من
- دردا! -
که عطش زده و نومید می چرخد...
بیا...
این آخرین عزای من است،
ساربان!
بیا و مشت اول خاک را
تو بپاش... )
کسی آن دورها، به نوحه ی کهنه ی مغمومی زار می گرید...
گوش کن، می شنوی...؟!
... ... ...
به گور عمیقم آرمیده ام، آرام،
و کاروان عزادار تمام سال های عمرم، به اشاره ی ناچیز نگاهت دور خواهد شد...
( بیا تمامش کن این هزار و یک شب نحس را،
به قصه ی کشدار این همه سال
فریب نخور...)
به ورد کوتاه مهربانی، جادوی تلخ این آوارگی های بی مقصود را بر باد بده...
من از دهان تو طعم سرود و لبخند را خواهم چشید،
به تیزک پر مهر نگاهی رستگارم کن،
ای عشق...
