به علی سعادت شاعر
با نخستین شلیک ابرهای پاییزی
کش بیایم و چکه کنم بر دیوارهای کوچه،
مثل طرح یک شعار؛
یا نه،
مثل بی حوصلگی غمگنانه ای
پخش شوم توی هوای اتاق،
و هی بوی غصه بیاید و
دلتنگی؛
و دلم هوای کودکی هام را بکند
توی جلگه،
که تمام کوچه ها را بدوم و
نارنج بچینم،
برای خودم و
گربه ی جَلد چشم عسلی
که پوزه اش را بچسباند به ش و
نا امید
برگردد...
بیا بخوابیم ارمیا؛
و تا آخر دنیا خواب ببینیم...
من خواب نارنج و شلیک ببینم،
تو خواب مسجد شاه و سینما سپیده...
من هی بمیرم و متلاشی شوم
بر سنگفرش کودکی هام و
بوی شیرین نیشکر پخش شود توی شرجی؛
تو
مدام دلت بلرزد و
دلواپس دیوانگی و پس کوچه های پایتخت
در سکوت
نارنج سوا کنی...
نه؛
بیدار شویم دیگر،
پیامبر پیاده روهای لگد خورده ی جوانی هام؛
آدمیزاد را ببین،
چه خواب آلود و خسته
دهن درّه می کند،
و تو هی سکوت می کنی و
من
انگار که با بوق اسرافیل
کنار گوش های دنیا ایستاده ام
و هی فوت می کنم...
بیدار شویم دیگر،
با چشم های باز و مبهوت هم
می شود به دیوار یک رویا
پاشیده شد...
تمام این قرص های کوچک بی رحم را
- که به تکه های رنگی یک توهم می مانند -
به سلامتی گوش های نا شنوای آدمیزاد
قورت می دهم
با نیم لیوان
اتانول و یخ،
تا بوی گندیدگی این بغض در گلو
به نیمه شب های کوچه
سرایت نکند...
زود باش ارمیا،
باید بیدار شویم،
چیزی نمانده به شلیک آسمان و
انفجار چشم هام؛
چون "مرده باد"ی کشــــــــدار بر دیوار
سرخ و سیاه و غلیظ،
خیره می شوم به دهن درّه ی حریص آدم ها
و دلم
توی جلگه
- هنوز -
می دود و جیغ می کشد؛
- "سه نخ قرمز عقابی لطفاً!"
و رویای نارنج ها و پوزه ها
توی هوای اتاق
پخش می شود...
