بعد از ظهر داغ یکی از روزهای خواب آلود تهران نشسته بودیم کنج کافه ی خلوتی و او یکهو پرسیده بود که "چرا شعر را جدی نمی گیری؟" که "چقدر خودت را می شناسی؟" و من یاد کودکی هایم افتاده بودم که انگار زانوهایم را بغل زده ام و آرام گریه می کنم...
آنچه می نویسم نه گرهی از کسی می گشاید، نه پاسخی به پرسشی می یابد؛ چیزی ست شبیه اعترافات بی سر و ته یک خوابگرد پیش تصویرش؛ جریان ناخود آگاهی ست که به دریا نمی ریزد، رها نمی شود، کنایه می زند تا بی پرده سخن نگوید، و سکوت تلخی پشت کلماتش سنگر گرفته است...
نمی دانم چرا می نویسم. حجم تاریک فشرده ی گاز مانندی توی ذهنم دارم که هرگز نتوانسته ام واردش شوم. گاهی پیش آمده که کنار بایستم و زل بزنم به تاریکی روبرو، اما هیچ وقت شمعی روشن نشده است، هیچ وقت چیزی ندیده ام...
نوشتن من حاصل خیرگی به همان فضاست، حاصل چرخیدن بی انجام حول محوری ست که هرگز به دست نمی آید...
نمی دانم چرا می نویسم؛ برای خلاص شدن از کلمات شاید، هوم م م، ساده لوحانه ست، وقتی کلمات را می نویسیم بهشان اجازه می دهیم تا تأثیر بگذارند، تا بیشتر تأثیر بگذارند...
چیزی مرا به نوشتن وادار نمی کند؛ کار بی معنایی ست اما بی معناتر از هزاران کار دیگری نیست که هر روز انجام می دهم...
وقتی می نویسم دیوانه ای هستم که روبروی آینه ایستاده و خطوط چهره اش را به خاطر می سپارد...
وقتی می نویسم مفهوم را پشت کلام گم می کنم...
سانسورچی احمقی می شوم که تکه های نا مربوط یک فیلم را به هم می چسباند و سکانس های قیچی شده را مسکوت می گذارد...
به واسطه ی آن حجم تیره ای که توضیح دادم نمی توانم خودم را به وضوح تعریف کنم اما تا حدودی می توانم چهره ی زل زده در آینه را توصیف کنم، سال های زیادی به آن نگاه کرده ام...
آدمی نیستم که در خاطر بمانم. توی کوچه مستقیم به هیچ کجا خیره می شوم و تند راه می روم بی آنکه عجله داشته باشم. گل ها را دوست ندارم اما درخت و آسمان و رود و کوه تنم را می لرزاند. من قانون را درک نمی کنم و قانون مرا. نگاه کردن به چهره ی آدم ها برایم سخت است. تنبلی ام می شود ناخن هایم را کوتاه کنم. کم حرف می زنم و دلم زیاد می گیرد اما سخت گریه می کنم. می بینم بی آنکه دیده باشم، لمس می کنم بی آنکه حس کرده باشم و مثل آب شکل ظرف را به خود می گیرم. گاهی به اصرار لجوجانه ی بی دلیلی از اعماق تن می دهم تا به قالب لیوان کوچک کسی ریخته شوم و سر ریز می کنم. شادی ام شادمانه نیست و بی تفاوتی ام غم انگیز است.
من تمام این ها هستم اما تمام نشده ام...
"باقی این غزل را ای مطرب ظریف،
زین سان همی شمار..."
می دانم که می فهمید...
من از شاعری خسته ام،
دیگر کافی ست...
به دوستان سر خواهم زد، گاه به گاه...
خدا نگهداری
و
تمام.
