به ارواح خاك زني گمنام در مشرق آسمان قسم
من از اين همه گريزانم،
از اين همه همهمه گريزانم...
سيد علي صالحي
نوشيده بوديم
به سلامتي جراحات نو،
-هيهات!-
مكرر مي شوم امروز
سياه مست مي شوم از زخم
و از تمام پياده روهاي شهر
-شبانه-
مي گريزم...
دستتان را نخوانده بودم
نگاهتان را
آن همه عاشقانه هايتان را نخوانده بودم من؛
آه، من كه نبودم،
ديوانه زني بود
با قلبي لرزان و
چشمي بيمار،
و پاهايي
كه به آن سوي شب هاي احتضار
-بيهوده-
اميد مي بست...
چه انتظار مسمومي در نگاهش بود و
نمي فهميد...
-بيچاره!-
بهتر كه از غم عشق هاي حقيرش
دق مي كرد!
آه، ببخشيدم كه اميدوار بوده ام
به كلامي كوتاه،
-اميدي تازه به عشق
يا اطميناني تلخ به تنهايي-
كلامي كوتاه...
-راستي، چرا دريغ مي كرديد؟-
نشنيده بگيريد، مي دانم،
مصرف شديد آقا،
ببخشيدم،
حرام چشم هاي پريشان من شد
نگاهتان...
من كه نه،
زني بود
با خنده اي بغض آلود
و قلبي
كه عشق را زود باور مي كرد
و بي عشقي را
دير...
زني بود
ديوانه،
ديوانه...!
ببخشيدم آقا،
ببخشيدش،
كه هنوز مي تواند راه برود
و جام پشت جام
هي مست بشود
از درد؛
كه هنوز
جايي، نا كجايي،
اميدش
نرفته ست به باد...
+ نوشته شده در سیزدهم مهر 1387 توسط
تارا.ا
|
گذر کنم از چشم های مضطرب خواب پیش از صبح
بروم تا تمام سواحل تمام اقیانوس ها که می خندند
برهنگی را معنا کنم به آوازی گرم؛
موج بیاید و دنیا را آب ببرد
ببرد
ببرد...
من بمانم و تن من
با سایه ی خنک لبخندی خیس
و آفتاب
که از اعماق
بر می آید...
+ نوشته شده در نهم مهر 1387 توسط
تارا.ا
|
مي خواستم از آن روز عصر بنويسم كه پياده روي جنوبی خيابان سپه را آرام گز مي كردم و مي رفتم تا ميدان شاه؟ اصفهان تلخ بود، من تنها بودم... نه، آن روزها را نمي خواهم به ياد بياورم عزيزم. سكوهاي كنار باغ چهلستون و تن من كه به آهنگ گريه ي بي صدايي مي لرزيد... بهتر كه به ياد نياورم...
مي خواستم شاعر شوم و همینطور غزل پشت غزل براي دست هات بنويسم كه تنها پرنده هاي جنگل آشفته ي ذهن منند؟ مي خواستم عزيزم... دست هايت را اما پشت انفجار كلمات نا مفهوم گم كردم، پرنده پر زد... كاشكي اين همه غمگين نبودم، كاش، اي كاش كه نگاهت طنين سكوت من نمي شد...
مي خواستم از شب هاي تهران بنويسم كه مرا در بر گرفته و رها نمي كند؟ شب هايي كه كنار قلب من گشوده شده و غياب مكرر تو را به رخ رگ هاي گريان من مي كشد... بنويسم عزيزم؟ خيابان هاي اين شهر براي تنهايي هاي من تنگ شده اند... بنويسم؟ مي آيي با هم جنازه ي اين همه خاطره را از تمام کوچه هاي تهران جمع كنيم؟ مي آيي عزيزم؟ مي شود يك لحظه به من نگاه كني؟
هيچ كدام اين ها نبود...
فقط آمدم بگويم همانجا كه گمت كردم نشسته ام و دارم توي چهره ي اين همه آدم دنبال حالت آشنايي مي گردم كه در نگاه تو بود. دلم خيلي گرفته، تو را به خدا بيا دست مرا بگير و ببر خانه…
+ نوشته شده در چهارم مهر 1387 توسط
تارا.ا
|