" بیا پنجره ها را ببند
دست های مرا ببند و
دهان مرا ببند
باز به هر سو که بنگرم
تو آوازی خواهی شنید!"
سید علی صالحی
دشمن!
دست و تفنگ تو
بر ناقوس های حنجره ام
کارگر نیست؛
در چشم من هزاران هزار چشم
در قلب من هزاران هزار قلب
در دست من هزاران هزار دست،
با تو اما
-وای بر تو!
تمام نفرت من...
جلّاد!
ناکس!
با تیغ تیز مرتعشت
بر گلوی من
بر باد می روی،
فریاد می کنی،
بر دار می شوی...
خصمانه می گذری
از کنار من؛
بیچاره!
بیخرد!
با تو سیاهی و درد و حقارت است
با من تمام قلب های پر تپش،
با تو تفنگ و گلوله و تهدید
با من سرود و ساز و نوازش...
مزدور!
دشمن!
حالا بیا
بکش!
بیداد و درد تو
بر خشم مادران و دختران و مادران
دادگر نیست؛
حالا بیا
بمیر!
باروت و سرب و سراب صدای تو
بر خنده های کودکان سرزمین من
کارگر نیست...
