با وزن مرگ و
قافیه ی خون
سرود می خواند
سلّاخ:
"و شعر
پاشیده شد به صورت انسان
و شعر
کوبیده شد به قامت مردم
و شعر
شلیک شد به پیکر عصیان..."
[]
در ذهن من اما
چیزی نمانده جز برهنگی وقیح لغاتی گیج
و بهت مدام این عبارت بیمار:
"آسفالت خونی..."
[]
شعر من مرده ست،
در غروب سرخ میدان آزادی،
کنج مرگیده ی امیر آباد...
