تبليغاتX
گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!

گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!


 

شعري برايش نمانده.

ديگر تمام شد.



+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1388 توسط تارا.ا 

  آسمان گرفته و شهر تاريك است. مثل بچه ها چسبيده اي به پنجره ماشين و قلبت تند مي زند.
راننده مي گويد:"امسال زود شروع شد"
و جمله اش تمام نشده، شتك باران پاشيده مي شود به شيشه ي جلو.
مي گويي:"آقا مرسي، همينجا پياده مي شوم" و قلبت دارد از سينه بيرون مي پرد...
-"هنوز تا ميدان خيلي مانده ها!"
-"بله، مي دانم"
و مثل ديوانه ها عرض خيابان را مي دوي تا برسي به پياده روي شرقي. چيزي مثل بغض -مثل شادماني بزرگي كه آدم را فلج كند- مي دود توي رگ هات؛ و شب آغاز مي شود.
خيابان هاي تهران پر از اشباح رقيق كساني ست كه زماني عاشق شان بودي. باران بر عشق هاي تو مي بارد...
راه مي افتي بين لامپ هاي نئون مغازه ها و پياده روي خالي و باد كه تمام فاصله ها را پر مي كند...
"آن مرد آمد"
"آن مرد در باران آمد"
و اسب سپيدش را جايي كنار درخت سيب قصه ها جا گذاشت...
چشم هايت را مي بندي و سعي مي كني لبخند بزني. باران بر اشك هاي تو مي بارد.
لرزش لذت بخشي به جانت افتاده؛ انگار كه روح آشفته ي ديوانه اي در تو بيدار شده باشد، پاييز تو را مسخ كرده و قلبت را در مشت مي فشارد.
"آن مرد آمد"
چقدر دلت مي خواهد هزار بار از روي آمدنش بنويسي، حتي تمام دفترهاي چهل برگ دنيا را پر كني تا رفتنش فراموشت شود.
"آن مرد در باران آمد"
و حالا ديگر خاطره اي ست. باران بر خاطره ها مي بارد.
مي نشيني كنار اُرسي هاي خانه اي و در خودت مچاله مي شوي.
اين اولين پاييز تنهايي ست...

+ نوشته شده در  یکم مهر 1388 توسط تارا.ا  |