به ارواح خاك زني گمنام در مشرق آسمان قسم
من از اين همه گريزانم،
از اين همه همهمه گريزانم...
سيد علي صالحي
نوشيده بوديم
به سلامتي جراحات نو،
-هيهات!-
مكرر مي شوم امروز
سياه مست مي شوم از زخم
و از تمام پياده روهاي شهر
-شبانه-
مي گريزم...
دستتان را نخوانده بودم
نگاهتان را
آن همه عاشقانه هايتان را نخوانده بودم من؛
آه، من كه نبودم،
ديوانه زني بود
با قلبي لرزان و
چشمي بيمار،
و پاهايي
كه به آن سوي شب هاي احتضار
-بيهوده-
اميد مي بست...
چه انتظار مسمومي در نگاهش بود و
نمي فهميد...
-بيچاره!-
بهتر كه از غم عشق هاي حقيرش
دق مي كرد!
آه، ببخشيدم كه اميدوار بوده ام
به كلامي كوتاه،
-اميدي تازه به عشق
يا اطميناني تلخ به تنهايي-
كلامي كوتاه...
-راستي، چرا دريغ مي كرديد؟-
نشنيده بگيريد، مي دانم،
مصرف شديد آقا،
ببخشيدم،
حرام چشم هاي پريشان من شد
نگاهتان...
من كه نه،
زني بود
با خنده اي بغض آلود
و قلبي
كه عشق را زود باور مي كرد
و بي عشقي را
دير...
زني بود
ديوانه،
ديوانه...!
ببخشيدم آقا،
ببخشيدش،
كه هنوز مي تواند راه برود
و جام پشت جام
هي مست بشود
از درد؛
كه هنوز
جايي، نا كجايي،
اميدش
نرفته ست به باد...