بگذار بگذرد شب از کنار من،
با چشم های پر ستاره ی برّاق
-چون کولیان دشت-
بگذار
تا
بگذرد شب...
[]
در من زندانی مغمومی هست
که شادی هایش را
آن سوی میله های فراموشی
جا گذاشته ست؛
[بیا لبان بکر مرا آبستن کن
به لبخندی گرم...]
[]
در من درخت مغمومی هست
که در پاییز همیشگی برگ هاش
به گنجشک های کوچک آسمان باز
غبطه می خورد؛
[آه، بیا بگذریم بر جاده های جهان،
بیا بگریزیم امشب
به راه کهکشان...]
