دلتنگی های آدمی را
باد...
آه، خانم بیکل!
در به دری های آدمی را
باران...
از آسمان امید بریده ام،
دلمردگی های آدمی را اما
طوفانی ای کاش،
پایانی...
به خشکسالی نامهربانی چنین سرسخت
بیا بباریم ای اشک،
-جاری شویم در رگ هستی ابرهای سرد-
بیا بنوازیم ساز سرخ دهانی
که در سکوت منجمد آسمان بخیل
جز درد و فقر و فغان و سرود رنج
شعری نخوانده است...