به جنگ خونی خورشید و
مرگ ماه
پشت پنجره،
- من درد بوده ام؛
چیزی نمانده به قتل شعر سکوت
بر بستر صدا،
- تو خواب دیده ای؛
چیزی نمانده به صبح...
[]
از درد این همه تردید که می بافم و
از مرگ این همه شادی
که می شکافم
- تنها تو می توانی-
(هیهات!)
خلاصم کن ظالم؛
طعنه می زند برق نگاهت
به تیزی خنجر،
خلاصم کن
ای عشق
ای دوردست ترین...
اینجا زمان به بزم زخم های من
ایستاده
و وزن سکوت تو
بر شانه های من است...
چیزی نمانده به صبح،
به انعکاس پوچی قلبم
و صبح روزی شوم
که انتظار تلخ حضور تو را
تکرار می کند؛
- تو خواب مانده ای؛
چیزی نمانده به هیچ...