تبليغاتX
گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟! - خستگی

گفته بودم دیوانه ام، نگفته بودم؟!


 

حالا نشسته زیر آفتاب نیمدار صبحی ابری، چشم هایش را بسته و صدای قمری های پشت پنجره را گوش می کند.

حالا بی خیال هر رویای تازه ای ست تا پاشیده شود به دیوارهای دود گرفته ی اتاق، و می داند عمر این همه عشقمرّه گی و عشقمُردگی به پایان نخواهد رسید...

دل یخ کرده اش را ریخته توی شیشه، درش را محکم بسته و گذاشته اش روی گنجه، برای قشنگی... دیگر کدام رود؟ کدام دریا؟ دیگر کدام اقیانوس نا آرام؟

حالا نشسته زن، با مرگ آرام چشم های خشکش تمام دنیا را زار می زند؛ بی که آب از آب تکان بخورد حتی...


+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط تارا.ا  |